رؤياهايم را ميفروشم
رؤياهايم را ميفروشم
گابريل گارسيا مارکز
گابريل گارسيا مارکز
يک روز صبح، ساعت نه، که روي تراس هتل ريويراي هاوانا، زير آفتاب درخشان داشتيم صبحانه ميخورديم، موجي عظيم چندين اتومبيل را، که آن پايين در امتداد ديوار ساحلي، در حرکت بودند يا توي پياده رو توقف کرده بودند، بلند کرد و يکي از آنها را با خود تا کنار هتل آورد. موج حالت انفجار ديناميت را داشت و همة آدمهاي آن بيست طبقه ساختمان را وحشتزده کرد و در شيشهاي بزرگ ورودي را بهصورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسراي هتل با مبلها به هوا پرتاب شدند و عدهاي از طوفان تگرگ شيشه زخم برداشتند. موج به يقين بسيار بزرگ بود، چون از روي خيابان دوطرفه ميان ديوار ساحلي و هتل گذشت و، با آن قدرت، شيشه را از هم پاشيد. ... ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳۸۶/۰۳/۲۳ ساعت توسط میرزایی
|
کتابفروشی دانشجو - میرزایی